

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۰۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷
میان تیرگی خواب و نور بیداری
چنان نمود مرا دوش در شب تاری
که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس
که جمله محض خرد بود و نور هشیاری
تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم
چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری
مرا ستایش بسیار کرد و گفت:« ای آن
که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری
شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست
تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر میان خواب و بیداری، جانشینی از موجودات مقدس را میبیند که او را به خاطر گرفتار بودن در دنیا میستاید و یادآوری میکند که او از نشستن در جحیم طبیعت باید برحذر باشد. او به شاعر میگوید که کمال جان انسانها فراتر از خواب و خوراک است و دنیا زود گذر است. شاعر به دوستی توصیه میکند که ارزشهای معنوی را در نظر بگیرد و از دنبال کردن لذات دنیایی که ارضا ناپذیرند، پرهیز کند. در نهایت، او به شب و جوانی اشاره میکند و از خواب ماندن در عالم بیخبری انتقاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
