

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱
زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب
مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت
و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب
هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد
پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب
چونک بخواهی رهید از دم هر گول گیر
خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع عشق و ارتباط با معشوق میپردازد و بر اهمیت عشق و محبت تأکید میکند. او معتقد است که کسی که معشوق خوشچهرهاش را مسخره نمیکند، زشت نیست و شایستهناز است. تمام چیزهای زشت و بیفایده باید از بین بروند و عشق واقعی باید بر سر آنها کوبیده شود. در ادامه، شاعر به این نکته اشاره میکند که برای رهایی از مشکلات و چالشها، باید به خاک کسی درآید که قلوب را نمیفریبد و از او مدد خواسته شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
