

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۹
نشانت کی جوید که تو بینشانی
مکانت کی یابد که تو بیمکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندی
که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی
رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی تو آنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به جستجوی حقیقت و درک عمیق از وجود و ماهیت انسان میپردازد. شاعر از حالت بینشانی و بیمکالی سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که ذات انسانی فراتر از اشکال ظاهری است. او از چیزی فراتر از این دنیا صحبت میکند که به آن نام شهری شگرف را میدهد و میگوید که حقیقت در آن نهفته است. شاعر به غفلتهای انسانها از ماهیت خود اشاره میکند و دعوت میکند تا به خود و امکانات درونیاش توجه کند. در پایان، او حالاتی از سرمستی و حیرت را توصیف میکند که در آن، فرد میتواند از وجود معنوی خود بهرهمند شود و در هماهنگی با تمامیت وجود خود قرار گیرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
