

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۸
نگارا! چرا قول دشمن شنیدی؟
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟
چه سوگند خوردی؟ چه دل سخت کردی؟
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها! بار دیگر نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هر سو دویدی
تو بازِ سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در غزل به معشوقی مینویسد که چرا به صحبتهای دشمن گوش داده و از محبتش دور شده است. او به یادآوری مراسم سوگند و قطع ارتباط میپردازد و از معشوق درخواست میکند که دوباره به او توجه کند. شاعر احساس میکند که زندگیاش در نبود معشوق به تاریکی رفته و جانش به شدت دلتنگ است. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به فریادش برسد و به او رحم کند زیرا او از دوری و جدایی رنج میبرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
