

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۸
نگارا! چرا قول دشمن شنیدی؟
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟
چه سوگند خوردی؟ چه دل سخت کردی؟
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها! بار دیگر نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هر سو دویدی
تو بازِ سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست از آن دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی
