

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۲
الا میر خوبان هلا تا نرنجی
بهانه نگیری و از ما نرنجی
توی یار غارم امید تو دارم
که سر را نخارم نگارا نرنجی
تو جانان مایی تو خاصان مایی
ز هر جا برنجی از اینجا نرنجی
توی شب فروزم توی بخت و روزم
که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد
که از ما و زینها و زانها نرنجی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به محبوب خود خطاب میکند و از او میخواهد که از خطاها یا رفتارهایش رنجیده نشود. او به اهمیت و جایگاه محبوب در زندگیاش اشاره میکند و از او میخواهد که با لبخند و محبت برخورد کند. شاعر حسرت میخورد که زندگی و تعلقش به محبوب باعث رنجش او نشود و تا جایی که ممکن است در تلاش است تا محبوب را خوشحال نگه دارد. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که نباید از نادانیهای دیگران ناراحت شود و به دانایی و محبت خود ادامه دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
