

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۸
تو هر چند صدری شه مجلسی
ز هستی نرستی در این محبسی
بده وام جان گر وجوهیت هست
درآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غم
گه از بیکسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقی
چو واگردد این کاروان واپسی
لطیفانِ خوشچشم هستند لیک
به چشمت نیایند زیرا خسی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف حالتی از غم و دلتنگی میپردازد و به مخاطبش یادآور میشود که حتی در میان مشکلات و حبسهای دنیوی، باید به جستجوی نور و امید ادامه دهد. او به غریبان و مفلسان اشاره میکند و بیان میکند که در این شرایط هیچ تلاشی بیفایده نیست. شاعر همچنین به نادیدهگرفتن زیباییها و لذات دنیوی اشاره میکند و تأکید میکند که باید به سوی معنویت و جمعهای نیکو و روشنایی حرکت کرد. او در انتها میگوید که در این دنیای گذرا، انسان باید تلاش کند تا وجود خود را از قید و بند رها کند و به سوی افقهای جدید برود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
