

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۹
رضیت بما قسمالله لی
و فوضت امری إلی خالقی
لقد احسنالله فیما مضی
کذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقی
بگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دل را ز اندیشه ها
که بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کند
نه دوزخ بماند، نه در وی شقی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رضایت از قضا و قدر الهی اشاره میکند و میگوید که او به خداوند اعتماد کرده و امورش را به او سپرده است. او بر این باور است که خداوند در گذشته به خوبی عمل کرده و در آینده نیز نیکی خواهد کرد. شاعر از ساقی میخواهد که شراب جانافزا را به متقیان هدیه دهد و بر این نکته تأکید میکند که دل و جان نباید درگیر افکار منفی شوند. همچنین، او به تفاوتی که میان شب و روز وجود ندارد اشاره میکند و میگوید در این حالت، دیگر چیزی جز محبت و عشق باقی نمیماند. در پایان، شاعر به اهمیت سادگی و دوری از پیچیدگیهای فکری برای درک حقیقت اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
