

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۹
صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
قلمیام به دست تو که تراشی و بشکنی
منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی
و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنم
سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا
دو جهان بیتو آفتاب کجا یافت روشنی
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر
همه خشکاند مغزها چو نبخشی تو روغنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و وابستگی عمیق خود به محبوب میپردازد. او خود را همچون ذرهای در نور و وجود محبوب نشان میدهد که بدون او هیچگونه روشنی و حیات ندارد. در عین حال، شاعر به مضطرب بودن خود از دوری محبوب اشاره میکند و بیان میکند که بدون حضور او همه چیز بیمعنا و بدون طراوت است. همچنین، او به تقلید از هنر و قدرت محبوب در شکلگیری و دگرگونی خود میپردازد و تأکید میکند که عشق به محبوب، تمام وجود و هویت او را تسخیر کرده است. در نهایت، شاعر از محبوب میخواهد که او را زنده کند و به او روح تازهای ببخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
