

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم
تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوی وصالش چو آب میپویم
تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد
چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب
صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش
تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع عشق و عدم درک و حس آن میپردازد. او بیان میکند که کسی که عشق و غم را تجربه نکرده، باید به دور از این حس در زندگی خود ادامه دهد. شاعر از غم یاری خود صحبت کرده و از جستوجوی وصال او مینویسد، حال آنکه دیگران به این حس ارادت ندارند. در ادامه، او از طریقی که عشق را بیرون از مذهب و ریاست میداند، سخن میگوید و تاکید میکند که عشق حقیقی فراتر از این گفتارهاست. در نهایت، شاعر از حال رنجور خود در اثر عشق میگوید و به طرف مقابلش توصیه میکند که اگر درک این حالت را ندارد، باید راه خود را بگیرد و به خواب برود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
