

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۵
آوخ آوخ چو من وفاداری
در تمنای چون تو خونخواری
آوخ آوخ طبیب خونریزی
بر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کردهای با من
نکند هیچ یار با یاری
گفتمش «قصد خون من داری
بی خطا و گناه» گفت «آری»
عشق جز بیگناه مینکشد
نکشد عشق او گنهکاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا از درد و رنجی که به واسطه عشق تجربه میکند، سخن میگوید. او به وفاداری خود اشاره میکند و از جفاهایی که معشوق در حق او کرده، گلایه میکند. عشق را در دفاع از بیگناهی توصیف میکند و نشان میدهد که چگونه به خاطر این احساس عمیق، به شدت آسیبدیده است. او به تضاد بین عاشق و معشوق اشاره میکند و به بیرحمی و تلخیهایی که در این رابطه وجود دارد، میپردازد. در نهایت، مولانا به ناکامیهای عاشقانه و ناامیدی اشاره میکند و از دشواریهایی میگوید که در فرآیند عشق برای خود و دیگران به وجود میآید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
