

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۴۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۸
تا شدستی امیر چوگانی
ما شدستیم گوی میدانی
ما در این دور مست و بیخبریم
سر این دور را تو میدانی
چون به دور و تسلسل انجامد
نکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشق
شرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنود
نعره بلبل گلستانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مفهوم عشق و حال و هوای مستی در آن اشاره میکند. او میگوید که عشق دنیای خاص خود را دارد و کسانی که در این دور به سر میبرند، از حقیقت بیخبرند. در عین حال، عشق همه را زنده میکند و بر جنبههای معنوی انسان تأکید دارد. شاعر منتقد وضعیتی است که در آن برخی از افراد به علل ظاهری و مادی دست کم گرفته میشوند، در حالی که باید از عشق بهرهمند باشند تا به حیات حقیقی برسند. در انتها، او به شنونده یادآوری میکند که نباید از ویرانی هراس داشته باشد و برای رسیدن به حقیقت باید از غفلت رهایی یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
