

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۵۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۲
گرچه تو نیم شب رسیدستی
صبح عشاق را کلیدستی
ناپدیدی چو جان در این عالم
در جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان
ز آن که تو بامداد عیدستی
ز آدمی چون پری رمیدم من
تا ز من ای پری رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصور
چون مرا تو ابایزیدستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای عشق میپردازد و معشوق را به عنوان کلیدبند صبح عشق معرفی میکند. عشق او به معشوق به حدی عمیق است که جانش را در شب برای وی قربان میکند. او خود را در حالتی از یأس و آشفتگی مییابد و از پری مانند معشوق دوری میکند. شاعر ابراز میکند که با وجود تمام مشکلات و سختیهایی که دارد، زیبایی و جذابیت معشوق سبب آرامش و شادابی اوست و حتی به او میآموزد که چگونه در دل داغ عشق بسوزد. در پایان، شاعر با یادآوری شمس تبریز به عنوان سرمهای دلنشین در چشمهایش، عمق عشق خود را به او نمایان میسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
