

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۶۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۳
عشق در کفر کرد اظهاری
بست ایمان ز ترس زناری
بانگ زنهار از جهان برخاست
هیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود بیخصمی
هیچ گنجی نبود بی ماری
نی که یوسف خزید در چاهی
نه محمد گریخت در غاری
پای ذاالنون کشید در زنجیر
سر منصور رفت بر داری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به بررسی موضوع عشق و ایمان میپردازد. او به تضادهایی که در زندگی وجود دارد، از جمله جنگ و صلح، اشاره میکند و بیان میدارد که درون هر گنجی، خطرهایی وجود دارد. او از داستانهای شخصیتهایی چون یوسف و محمد یاد میکند و ناپایداری و گذرایی دنیا را یادآور میشود. همچنین، بر اهمیت دانش و بیداری تأکید میکند و به مخاطب میگوید که به دنبال نور حقیقت و معنای عمیق زندگی باشد. در پایان، مولانا از شمس تبریز به عنوان منبع نور و الهام یاد میکند و هدایت دلها به سوی او را خواستار است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
