

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۸۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۰
اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی
و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی
اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی
چو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
و قولوا: « ایها المولی، الا یا نظرةالدنیا
فجدلی نظرة احیا، اذا ما شئت ابقایی
اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست
کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر پس از ابراز اندوه و اشتیاق به محبوب، به توصیف حالاتی میپردازد که عشق و غم بر او استیلا یافتهاند. او از درد فراق مینالد و میخواهد که معشوق به او نظر کند و نجاتش دهد. شاعر از ساقی درخواست میکند که به او شراب دهد تا از غم و اندیشههای آزارنده رها شود و فقط به تصویر محبوبش بیاندیشد. همچنین به موسیقی و شادی در کوی معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که هر روزی شور و شوقی جدید در دل او بهوجود میآید. در اینجا به زبان پارسی نیز اشاره میشود که نمیتوان به تنهایی از شیرینی عشق لذت برد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
