

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۸۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵
عزیزی و کریم و لطف داری
ولیکن دور شو، چون هوشیاری
نشاید عاشقان را یار هشیار
ز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یکدم چو ساقی کم دهد می
بگیرم دامن او را به زاری
صراحیوار خون گریم به پیشش
بجوشم همچو می در بیقراری
که از اندیشه بیزارم، بده می
مرا تا کی به اندیشه سپاری؟!
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و نشئگی میپردازد و به ساقی (معشوق) درخواست میکند تا از او باده بدهد. او به دوری و فاصله از هشیاری اشاره میکند و معتقد است که عشق واقعی از هشیاری به دور است. شاعر از حالت اندوه و بیقراری خود میگوید و از ساقی میخواهد که او را از مشغلههای فکری آزاد کند. در نهایت، او نگران از زندگی دنیوی، تمنا میکند که ساقی او را مست کند تا در حالت مستی حتی نتواند تفاوت راست و چپ را تشخیص دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
