

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۸
ادر کاسی و دعنی عن فنونی
جننت فلا تحدث من جنونی
نه چون ماندست ما را، نی چگونه
ندانم تو دلاراما که چونی
رایت الناس للدنیا زبونا
و ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همی باش
که عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوری
و ما للخلق یا صاحی کمونی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای خود در عشق میپردازد و به توصیف جنون ناشی از آن میپردازد. او از بیخود شدن در عشق و بیقراری خود سخن میگوید و اشاره میکند که در این حالت، دنیا برایش بیمعنا و زبون شده است. در عین حال، شاعر بهترس از دشمن و ملامت نفس توجه دارد اما عشق را همچون دریا و کشتی شاهانهای میداند که او را به گرتکاب میکشاند. در نهایت، او به شمس، یار و استادش، اشاره کرده و از او میخواهد تا او را در مسیر عشق یاری کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
