

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۱
کالی تَیشی آینو سوْای اَفَندی چَلَبی
نیمشب بر بام مایی، تا کرا میطلبی
گه سیهپوش و عصایی، که منم کالویروس
گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی
چون عرب گردی، بگویی «فاعلاتن فاعلات
اَبصِرُوالدنْیا جَمیعاً فی قمیصِی تَخْتَبی
علت اولی نمودی خویش را با فلسفی
چه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی
گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تأمل در هویت و وجود انسان میپردازد. شاعر بین ظواهر و باطن حقیقت گم شده در وجود خود تعارضی را حس میکند و این تضاد را در قالب شخصیتهای مختلف و زبانهای گوناگون بیان میکند. او در عین حال، غم و شادی را در دل خود درگیر میبیند و به کنکاش در اعماق خود میپردازد. این جستجو باعث میشود که با ورود شمس تبریزی به زندگیاش، روشنایی و درک عمیقتری از حقیقت را تجربه کند. شاعر این تحول را به مثابه نور خورشید میبیند که کفر و تعصب را از میان برمیدارد و او را به سوی حقیقت رهنمون میسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
