

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸
گهی پردهسوزی، گهی پردهداری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
تویی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها
به پیش افکند گل، سر از شرمساری
گر این گل ازآن گل یکی بوی بردی
نکردی یکی خار در باغ خاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تضادهای احساسی عشق و وجود انسان میپردازد و معانی مختلف زندگی را از جنبههای گوناگون بررسی میکند. در این غزل، شاعر به زیبایی و زشتی، خزان و بهار، و قهر و لطافت اشاره میکند و عشق را عامل تحول و تغییر در زندگی میداند. او به چگونگی وابستگی میان عشق و درد، و همچنین جستوجوی زیبایی در وجود معشوق میپردازد. در نهایت، شاعر به چگونگی تأثیر عشق بر روح و دل میگوید و از عواطف عمیق و جایگاه خاصی که عشق در زندگی انسان دارد، سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
