

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست
تا روز بر دیوار ما بیخویشتن سر میزدهست
چرخ و زمین گریان شده وز نالهاش نالان شده
دمهای او سوزان شده گویی که در آتشکدهست
بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب
چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمدهست
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعدهست
صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از بیماری و درد عاشقانهای سخن میگوید که بر وجود یک خواجه مستولی شده است. این خواجه، در میانه شب به عشق دچار شده و حالتی آتشین و شکوهمند دارد که خواب و خوراک را از او گرفته است. پزشکانی مانند جالینوس نتوانستهاند علت بیماری او را تشخیص دهند و معلوم است که درد او هیچ یک از دردهای جسمانی معمول نیست. بلکه این درد ریشه در عشق دارد و شاعر به این نتیجه میرسد که این عشق نیاز به درمان ندارد و باید به حال خود گذاشته شود. او با دعوت از شمس، به نور و تجلیِ عشق اشاره میکند و به ظهور و حضور او در دل عاشقان اشاره مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
