

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲
آمدهام که تا به خود گوش کِشان کِشانمت
بیدل و بیخودت کنم در دل و جان نِشانمت
آمدهام بهارِ خوش پیشِ تو ای درختِ گل
تا که کنار گیرمت، خوش خوش و میفِشانمت
آمدهام که تا تو را جلوه دَهَم در این سَرا
همچو دعای عاشقان فوقِ فلک رِسانمت
آمدهام که بوسهای از صَنَمی ربودهای
بازبده به خوشدلی خواجه که واسِتانمت
گُل چه بُوَد که کُل تویی ناطقِ اَمرِ قُل تویی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به عشق و زیبایی میپردازد و از مخاطب خود میخواهد که در این سفر عاشقانه با او همراه باشد. او میخواهد دل و جان معشوق را به خود جلب کند و او را در فضایی شیرین و خوشایند قرار دهد. شاعر از زیباییهای معشوق سخن میگوید و میکوشد تا او را در مقام بالاتر و ظهوری در این دنیا قرار دهد. با استفاده از تمثیلها و تصاویر، مولانا نشان میدهد که عشق و جستجوی معشوق چگونه انسان را از دنیا و موانع آن فراتر میبرد. در نهایت، او به این نکته میرسد که نماد جستجوی همیشگی در این سفر، حقیقت وجود معشوق است که هیچ چیز به اندازهی آن نمیتواند دل را شاد کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
