

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۲۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۱
نسیمالصبح جد بابتشار
و بشر حین یأتی بانتشار
واتحفنی لباسالجد منه
فانی من لباس الجد عاری
فقد احرقت فی صد و بعد
بنار لا تسلنی ای نار
اما تصغی الی قلب حریق
ینادی، یا حذاری، یا حذاری
و مما خان بیدهر قتول
و ما قدحان لی ادراک ثاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دنبال بیداری روح و تجدید حیات در روز بهاری است. او از عشق و احوال قلبی خود میگوید و به آتش عشق در درونش اشاره میکند که قلبش را میسوزاند. با یادآوری داستان یونس در شکم ماهی، به این نکته میرسد که از دل ظلمت به سوی نور و حیات واقعی حرکت کرده است. در پایان، شاعر از دوستش میخواهد تا به عمق چهرهاش نگاه کند و آنچه را که حقیقتاً در درونش میگذرد ببیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
