

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۲۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که عاشق کم رسد آنجا و معشوق فراوانست
که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا
که تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانست
نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری
که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
که این سو عاشقان باری چو عود کهنه میسوزد
و آن معشوقْ نادرتر کز او آتش فروزانست
خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف شهری ideal میپردازد که در آن عاشقان کم هستند و معشوقان فراوان. او اشاره میکند که در این شهر، دلها خنک و آرام است و فضایی سرشار از عدل و انصاف حاکم است. شاعر از شوق و اشتیاق خود به معشوق میگوید و از آتش عشق و خواست وصل سخن میگوید. سپس به نوعی از معشوقی اشاره میکند که هر دو طرف در آرزوی یکدیگر هستند و در نهایت به این نتیجه میرسد که سخنانش در عمق وجود و در قلمرو غیب نهفته است و هیچکس نمیتواند آن را به وضوح بیان کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
