

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست
بیایید بیایید که دلدار رسیدهست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیدهست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریدهست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیدهست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریدهست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به دعوت از جمیع برای ورود به جهانی تازه و پرشور میپردازد که در آن، دلدار و محبوب جانفزا حاضر شده است. او از همه میخواهد که جان و وجود خود را به خورشید تقدیم کنند که با زیبایی و ظرافت خود، شکوفایی را به ارمغان آورده است. شاعر به تفاوت بین زشتی و زیبایی اشاره میکند و بر لزوم شادی و جشن در این روز خاص تأکید دارد، روزی که او آن را قیامت مینامد و نشانه تغییر و تحول میداند. با کوبیدن دهلها و ابراز شادی، او از شنوندگان میخواهد که فراموش کنند به چه چیزهایی میاندیشند؛ چرا که این زمان، زمانی فراتر از عقل و دل است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
