

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بیمن و تو بیتو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حالتی از عشق و دیوانگی میپردازد که در آن از یک شاه غیابی سخن میگوید که از هوسها و دنیای مادی بینیاز است. او میگوید که اگرچه ظاهراً دور به نظر میرسد، اما در حقیقت وجود دارد و عدم فقط شکل ظاهری آن است. با دعوت به فراموشی غم و رنجهای دنیا، شاعر به کوشش برای تجربهای عمیقتر از وجود و حقیقت میپردازد. او تذکری میدهد که در این جهان خیالی، جز ظلم و ستم چیزی نمیماند، اما در نهایت اشاره میکند به وجود آب حیات که تنها از لطف و رحمت الهی ناشی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
