

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱
بیا کامروز ما را روز عیدست
از این پس عیش و عشرت بر مزیدست
بزن دستی بگو کامروز شادیست
که روز خوش هم از اول پدیدست
چو یار ما در این عالم که باشد
چنین عیدی به صد دوران که دیدست
زمین و آسمانها پرشکر شد
به هر سویی شکرها بردمیدست
رسید آن بانگ موج گوهرافشان
جهان پرموج و دریا ناپدیدست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شادی و جشن عید اشاره میکند و بر اهمیت عشق و دوستی تأکید میکند. او تاکید میکند که روز عید، فرصتی برای خوشحالی و عیش و عشرت است، بخصوص زمانی که یار در کنار ما باشد. با اشاره به زیباییهای آفرینش، از شکرگزاری زمین و آسمان صحبت میکند و به معراج پیامبر و بازگشت او اشاره میکند. شاعر همچنین به حالتی از خماری و بیخبری از عشق و ارادت اشاره کرده و در نهایت به بیداری و آگاهی از عشق الهی میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
