

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲
مرا چون تا قیامت یار اینست
خراب و مست باشم کار اینست
ز کار و کسب ماندم کسبم اینست
رخا زر زن تو را دینار اینست
نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل
چه چاره فعل آن دیدار اینست
گل صدبرگ دید آن روی خوبش
به بلبل گفت گل گلزار اینست
چو خوبان سایههای طیر غیبند
به سوی غیب آ طیار اینست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حال و هوای عشق و شیدایی میپردازد و بیان میکند که برای او، عشق و خرابی حال در این دنیا امری طبیعی و ضروری است. او از قطع ارتباط با کسبوکار و دنیای مادّی سخن میگوید و پیوند عمیقش با عشق را توصیف میکند. در دنیای عشق، عقل و تمایز بیمعنی میشوند و او به یاد دیدار معشوقش به گل و بلبل اشاره میکند. شاعر تأکید میکند که عشق، شفای جانها و موجب خمار و مستی واقعی است و هر چه داشته باشد، از دنیا و مال و ثروت برتر است. او از افتادن در حوض عشق و نیاز به پاکی و غسلی از گناه سخن میگوید و به بیمعنایی زندگی بدون عشق اشاره میکند. در نهایت، دعوت به سکوت و بیداری در حیرت عشق میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
