

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴
به جان تو که سوگند عظیمست
که جانم بیتو دربند عظیمست
اگر چه خضر سیرآب حیاتست
به لعلت آرزومند عظیمست
سخنها دارم از تو با تو بسیار
ولی خاموشیم پند عظیمست
هر آن کز بیم تو خاموش باشد
اگر چه خر خردمند عظیمست
هر آن کس کو هنر را ترک گوید
ز بهر تو هنرمند عظیمست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و وابستگی عمیق خود به محبوب میپردازد. او از سوگند به جان محبوب و محدودیت خود بدون او سخن میگوید و عشقش را مایهای بزرگ میداند. در عین حال، شاعر به خاموشی و اضطراب ناشی از عشق اشاره میکند و به این نکته میپردازد که ترس از محبوب، حتی خردمندان را نیز خاموش میکند. او به ارزش هنر و اهمیت آن در نزد محبوب تأکید دارد و خود را چون سایهای در پیش محبوب قرار میدهد. در نهایت، شاعر به ارتباط عمیق روحیاش با شمس تبریزی اشاره میکند و این محبت را بزرگ و ارزنده میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
