

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳
ز همراهان جدایی مصلحت نیست
سفر بیروشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بیشما میخواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیا
از این پس بینوایی مصلحت نیست
در این مطبخ که قربانست جانها
چو دونان نان ربایی مصلحت نیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به موضوع جدایی از همراهان و لزوم داشتن روشنایی در راه میپردازد. مولانا تأکید میکند که برای رسیدن به مقامهای عالی مانند پادشاهی یا قرب الهی، نباید در انزوا و بیتوجهی به دیگران زندگی کرد. او به خواننده میگوید که در دنیای مادی، حب به مال و قدرت به زیان است و باید از حرص و آز پرهیز کرد. همچنین، اشاره میکند که برای حرکت و پیشرفت در مسیر روحانی، انسان باید به تلاش و فعل مشغول باشد و تنها با تکیه بر تواناییهای خود میتواند به مقصد برسد. در پایان، دعوت به فنا شدن در حقیقت و الهی شدن میکند که تنها در این حالت میتوان به معرفت و آشنایی واقعی دست یافت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
