

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۵۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲
چو با ما یار ما امروز جفتست
بگویم آنچ هرگز کس نگفتهست
همه مستند این جا محرمانند
میندیش از کسی غماز خفتهست
خزان خفت و بهاران گشت بیدار
نمیبینی درخت و گل شکفتهست
اگر یک روز باقی باشد از دی
زمین لب بسته است و گل نهفتهست
هلا در خواب کن اوباش تن را
که گوهرهای جانی جمله سفتهست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حال و هوایی عاشقانه و صمیمی اشاره میکند که در آن یار در کنار اوست و به او اجازه میدهد تا اسراری را بیان کند که پیش از این هیچکس نگفته است. او از جاری بودن زندگی و زیباییهای طبیعت سخن میگوید و تاکید میکند که در این زمان خاص، همه چیز در حال شکوفایی است. همچنین به ما توصیه میکند که از خواب غفلت بیدار شویم و به ارزشهای درونی خود پی ببریم، زیرا آنچه که در درون داریم گرانبهاست و میتواند ما را به معرفت و آگاهی بیشتر رهنمون کند. شاعر در نهایت تاکید میکند که رازها و زیباییهای واقعی در زمیننههای عشق و شناخت محقق میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
