

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳
زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات
بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات
هر آن کو گشت بیخویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رستهست هیهات
چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربستهست هیهات
عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خستهست هیهات
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان نکتههای عرفانی و وجودی میپردازد و تاکید میکند که در دنیای بزم عشق و مستی، از وابستگی به نفس و خویش باید رست. عقل و درک انسانی در برابر این بزم شگفتانگیز و روحنواز کممعناست و همه چیز به زیبایی و شکوه عشق وابسته است. زیبایی و طراوت عشق به اندازهای بالاست که انسان را از خود و موانع دور میکند و به سوی معرفت و فهم عمیقتری هدایت میکند. در این میان، شاعر از پیرمردی سخن میگوید که باید با می و محبت پر شود، زیرا درک حقیقت عشق و جمال، نیاز به دل و عقل متعالی دارد. اجتماع تمام این مضامین به هم پیوسته، نشاندهندهٔ جاذبهها و چالشهای راه روحانی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
