

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱
آن ره که بیامدم کدامست
تا بازروم که کار خامست
یک لحظه ز کوی یار دوری
در مذهب عاشقان حرامست
اندر همه ده اگر کسی هست
والله که اشارتی تمامست
صعوه ز کجا رهد که سیمرغ
پابسته این شگرف دامست
آواره دلا میا بدین سو
آن جا بنشین که خوش مقامست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تجربههای عاشقانه و درد دوری از معشوق میپردازد. او از راهی که آمده، میپرسد و به این نکته اشاره میکند که دوری از یار برای عاشقان غیرقابل تحمل است. در ادامه، او دیگران را از آوارهگی و جستجوی نادرست بازمیدارد و بر لزوم انتخاب موارد صحیح و سودمند تأکید میکند. در انتها، شاعر به این نتیجه میرسد که زیبایی واقعی در سکون و آرامش است، و از آدمی میخواهد که از خودپرستی و تلاشهای بیهوده دست بردارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
