

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸
خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست
خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست
دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است
هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست
ور تو مستی مینمایی در محبت چون نهای
عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست
پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا
چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست
همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعری در این غزل به اهمیت دوستی و محبت در زندگی ما اشاره میکند و میگوید که هر خدمت بدون دوستی ارزشی ندارد. او رابطه دوستی و خدمت را بررسی میکند و تأکید میکند که محبت حقیقی خود بهترین خدمت است. شاعر به مستی ناشی از عشق اشاره کرده و به افرادی که خود را فراموش کرده و در زندگی مادی گرفتار شدهاند، تذکر میدهد که نباید به ظواهر توجه کنند و باید به درون خود نگاه کنند. در انتها، او به افرادی اشاره میکند که خود را در زنجیر دنیا گرفتار کردهاند و باید درک کنند که حقیقتی فراتر از آنچه به ظواهر میپندارند وجود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
