

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷
خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت آری من قصابم گردران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل
آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من
در دو عالم مینگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستوجوی حقیقت و عشق حقیقی میپردازد. او به اهمیت وصال و ارتباط عمیق با معشوق اشاره میکند و ظرافتهای عشق را در شکلهای مختلف بیان میکند. همچنین، او از ویژگیهای خاص معشوق و زیباییهای درونی و بیرونی او سخن میگوید و عشق را چون گنجی ارزشمند معرفی میکند. شاعر در نهایت با اشاره به شمس تبریزی به اوج و نورانیت این عشق اشاره میکند و بیان میکند که وصف این معشوق فراتر از کلمات است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
