

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹
آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک
وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم
زانک جمله چیزها چیزی ز بیچیزی شدست
زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق
زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست
جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به توصیف عشق و رابطهاش با معشوق میپردازد. او به دلبر میگوید که زمان لذتجویی و شکرگزاری فرارسیده است و از او میخواهد که به زندگیاش وارد شود. شاعر با تشبیه خود به دانهای زیر خاک، از امیدش به رشد و شکوفایی سخن میگوید و تأکید میکند که همه چیز از عدم به وجود آمده است. او همچنین از تیزی و آتش عشق میگوید و بر این نکته تأکید میکند که عشق و محبت میتواند جاندار و هویتزا باشد. در نهایت، اشاره به شمس تبریزی میکند که نماد عشق و روشنایی است و به عنوان حجاب میان بینش دل و چشم ظاهر قرار دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
