

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابهگری میکنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حاملهٔ داد توام
حاملهگر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
میکشد آن شه رقمی دل به کفَش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای عشق و دلبستگی پرداخته و با استفاده از تصاویری چون "طوق جنون" و "لابه گری"، نشان میدهد که چگونه عشق فرد را درگیر میکند. او به شاد بودن و رهایی از قید و بندهای دنیا توصیه میکند و به تضادهایی چون خوشی و غم، و جنون و خرد میپردازد. همچنین اهمیت فهم رازهای پنهان زندگی و تلاش برای رهایی از مشغلههای روزمره را مورد تأکید قرار میدهد. در نهایت، شاعر بر لزوم شاد زیستن و دوری از سختیها تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
