

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹
آه که آن صدر سرا میندهد بار مرا
مینکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش
پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو
رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم
کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود
چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دوری و جدایی از معشوق و مشکلاتی که در پی آن به وجود آمده است، سخن میگوید. او از بیخبری و عدم درک معشوق نسبت به رازهای درونش شکایت دارد و حسرت میخورد که چرا توجه لازم را به او نمیشود. در بخشی از شعر، شاعر به ضرورت وجود یار وفادار اشاره میکند و تأکید میکند که عشق واقعی باید با درک و فهم از سوی معشوق همراه باشد. او همچنین نسبت به فریبها و فتنههایی که ممکن است بر سر عشقش بیافتد هشدار میدهد و از دلش میخواهد که از بحرانها دوری کند. در پایان، شاعر به دنبال شناخت و درک عمیق از عشق و معشوق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
