

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵
به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت
حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد
هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت
دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کن
نه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت
چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستم
هله ای سرده مستم برهانم به تمامت
هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نه
هله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی عشق و حقیقت میپردازد و بر اهمیت رهایی از خود و دلبستگیهای worldly تأکید دارد. او عشق را راه نجات و رهایی از قیدها و بندهای دنیوی میداند و به شنوندگان میگوید که به سمت عشق خالص حرکت کنند. در این مسیر، هیچ نشانی از خود را نباید حفظ کرد و باید به طور کامل در عشق فنا شوند. او با قیاساتی درباره عشق و قدرت آن به فراموشی خود و تسلیم در برابر عشق میرسد و بر لزوم رهایی از ego و نمایندگی خود تأکید میکند. در نهایت، غزل به این موضوع میپردازد که عشق حقیقی تنها راهی است که میتواند انسان را از تاریکیها به روشنایی برساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
