

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶
چند گویی که: «چه چارهست و مرا درمان چیست؟»
چارهجوینده که کردهست تو را خود، آن چیست؟
چَنْد باشَد غَمِ آنَت که زِ غَم، جان بِبَرَم؟
خود نَباشَد هَوَسِ آنْک بِدانی جان چیست؟
بویِ نانی که رِسیدهست، بَر آن بوی، بُرو!
تا هَمان بوی دَهَد شَرْح، تو را کاین نان چیست
گر تو، عاشِق شدهای، عِشْقِ تو، بُرْهانِ تو، بَس
وَر تو عاشِق نَشُدی پَس طَلَبِ بُرْهان چیست؟
این قَدَر عَقْل نَداری که ببینی آخَر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی درمان و چارهای برای غم و دردهای دل میپردازد. او از کسی که تلاش میکند تا بفهمد عشق و زندگی چیست، میپرسد که حقیقتاً چه چیزی میتواند او را درمان کند. شاعر به بررسی دلایلی میپردازد که نشان میدهد اگر عشق واقعی وجود دارد، خود آن کافی است، و اگر عشق نیست، پس چرا به دنبال دلیل و برهان هستند. او از معشوق میخواهد که پس از جدایی، زیبایی و محبت او در یادها باقی میماند و در نهایت به شمس تبریز اشاره میکند که حتی در غیابش نیز تأثیر عمیق و شیرینی بر زندگی دیگران دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
