

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست
صافی است و مثل درد به پستی بنشست
لذت فقر چو بادهست که پستی جوید
که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست
تا بدانی که تکبر همه از بیمزگیست
پس سزای متکبر سر بیذوق بس است
گریه شمع همه شب نه که از درد سرست
چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا، آفرینش و عشق به عنوان نکاتی مهم مطرح میشود. او به داستان خضر اشاره میکند که برای نجات کشتی از دست ظالم، آن را میشکند. عشق و فقر به عنوان حالاتی ارزشمند توصیف میشوند که انسان را از تکبر و خودخواهی دور میکنند. مولانا به گریه شمع به عنوان نمادی از رنج و تحول نور اشاره میکند و در نهایت به پیروان خود میآموزد که باید از خاموشی و خموشی خود درک کنند و به عواقب تکبر توجه کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
