

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹
تا نَلَغْزی کِه زِ خون، راهِ پَس و پیش، تَر اَسْت
آدَمیدُزْد، زِ زَرْدُزْد، کُنون، بیشتَر است
گُرْبُزاناَنْد کِه اَز عَقْل و خَبْر میدُزْدَنْد
خود، چِه دارَنْد کَسی را کِه زِ خود، بیخَبَر اَسْت
خودِ خود را تو، چُنین، کاسِد و بیخَصْم مَدان
کِه جَهان، طالِبِ زَرّ و خودِ تو، کانِ زَر اَسْت
کِه رسول حق« الناس معادن» گفتهست
مَعْدَنِ نُقْرِه و زَرّ اَسْت و یَقین، پُرگُهَر اَسْت
گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج
خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست
خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی
