

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹
تا نَلَغْزی کِه زِ خون، راهِ پَس و پیش، تَر اَسْت
آدَمیدُزْد، زِ زَرْدُزْد، کُنون، بیشتَر است
گُرْبُزاناَنْد کِه اَز عَقْل و خَبْر میدُزْدَنْد
خود، چِه دارَنْد کَسی را کِه زِ خود، بیخَبَر اَسْت
خودِ خود را تو، چُنین، کاسِد و بیخَصْم مَدان
کِه جَهان، طالِبِ زَرّ و خودِ تو، کانِ زَر اَسْت
کِه رسول حق« الناس معادن» گفتهست
مَعْدَنِ نُقْرِه و زَرّ اَسْت و یَقین، پُرگُهَر اَسْت
گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به بررسی وضعیت روحی و شناختی انسان میپردازد و از دزدیده شدن عقل و خبر انسانها به دست خودشان سخن میگوید. مولانا مردم را به دروننگری و درک ارزشهای واقعی خود دعوت میکند و یادآور میشود که گنج واقعی در درون هر انسان نهفته است. او تصریح میکند که دنیا و مال و زر تنها فریبدهندهاند و نیاز به گنجیابی در وجود خود داریم. همچنین، او بر اهمیت توجه به دل و صفای آن به عنوان آیینهای برای تابش نور الهی تأکید میکند و شمس تبریز را به عنوان پیامآور حقیقت و معرفت میشناسد. در نهایت، شاعر با بیان ضرورت گام برداشتن در مسیر حق و حقیقت، انسان را متوجه اهمیت دانش و بینش واقعی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
