

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰
دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا
تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ ورود یک معشوق به عالم دل صحبت میکند که برکات و زیباییهای خود را به زمین میآورد. شاعر به ارتباط عمیق عشق و دلبستگی اشاره میکند و میگوید که عشق، عامل حیات و شفافیت در جان انسانهاست. او از صفتها و ویژگیهای معشوق یاد میکند و نمادهایی از زیبایی و جذبه را به کار میبرد. در نهایت، با اشاره به فتنههای دنیا، تأکید میکند که عشق حقیقی تمامی فتنهها را تحت تأثیر خود قرار میدهد و بیان عشق فراتر از کلمات است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
