

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۱۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲
آنک بیباده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگندِ من و توبهام اشکست کجاست
و آنک جانها به سحر نعرهزنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببردهست کجاست
جانِ جانست وگر جای ندارد چه عجب
اینکه جا میطلبد در تنِ ما هست کجاست
غمزهی چشم بهانهست و زانسو هوسیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی محبوب و حقیقتی والاتر میپردازد که میتواند جان او را سیراب کند. او از حالتی سرشار از عشق و شیدایی سخن میگوید که در آن، عاشق به دنبال نشانههایی از محبوب خود است و در عین حال در جستجوی درک عمیقتری از عشق و هستی است. شاعر در بیانات خود به تضادهای عقل و عشق، مستی و هشیاری، و عشق و غم اشاره میکند و از از دست دادن آرامش در این راه و تلاش برای رسیدن به آن حقیقت سخن میگوید. این غزل تأکید دارد بر اینکه آنچه در جستجویش هست، نه تنها در بیرون، بلکه در عمق وجود خود او نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
