

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳
من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست
هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید
تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست
تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود
بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست
هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حالتی عمیق از عشق و جستجوی وصال میپردازد. او بیان میکند که هر کسی که در جستجوی محبوب است، دلی ناآرام خواهد داشت و هیچ چیز نمیتواند آرامش او را فراهم کند. همچنین یادآوری میکند که عشق و زیبایی محبوب آنچنان عمیق و مستمر است که هر فکر یا تصوری از او، برداشتی از آرامش را از دل بیرون نمیبرد. در نهایت، شاعر نشان میدهد که هر کس با عطر عشق به وصال محبوب نزدیک میشود، به حالت شادی و رقص درمیآید و از شور و شوق فاصله نمیگیرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
