

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵
تشنه ای بر لب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پر تاب شدست
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بیخبر از آب چو دولاب شدست
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی
کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شدست
ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست
ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست
