

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵
تشنه ای بر لب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پر تاب شدست
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بیخبر از آب چو دولاب شدست
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی
کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شدست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف حالتهای عمیق و رازآلود وجود میپردازد و تشنگی روح را برای رسیدن به حقیقت و نور الهی به تصویر میکشد. شاعر به تجلیات و معجزات الهی اشاره میکند که در دنیای مادی، اشیاء و موجودات به صورت غیبی و زیبا درمیآیند. او با استفاده از نمادهایی چون شمع و خورشید، وضعیت دل انسانها را از ترس و ناامیدی به حالتی از نور و بصیرت تبدیل میکند. در این میان، احساسات و خواستههای معنوی از حجابهای مادی عبور کرده و به مرتبهای از روشنایی و کمال دست مییابند. شاعر همچنین به تغییرات و تحولات درونی و ناگفته از حوادث زندگی اشاره میکند که منجر به درک عمیقتری از عشق و زیبایی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
