

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲
کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
دلبر بیکینه ما شمع دل سینه ما
در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
ذره به ذره برِ تو سجدهکنان بر درِ تو
چاکر و یاریگر تو آه چه یاری صنما
هر نفسی تشنهترم بستهٔ جوع البقرم
گفت که دریا بخوری؟ گفتم کهآری صنما
هر کی ز تو نیست جدا، هیچ نمیرد به خدا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوق خود، که او را با عنوان "صنما" خطاب میکند، عشق و ارادت عمیق خود را ابراز میکند. وی از احساس عطش و نیاز شدید به معشوق میگوید و همه چیز را در این عشق تعریف میکند، به طوری که زندگی بدون او برایش بیمعناست. شاعر به قدرت و زیبایی معشوق اشاره دارد و میگوید که هر چیز که از او جدا شود، نمیتواند زنده بماند. در نهایت، او عشق و معرفت را به یکدیگر مرتبط میسازد و وجود خود را در سایه درک و محبت معشوق میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
