

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲
کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
دلبر بیکینه ما شمع دل سینه ما
در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
ذره به ذره برِ تو سجدهکنان بر درِ تو
چاکر و یاریگر تو آه چه یاری صنما
هر نفسی تشنهترم بستهٔ جوع البقرم
گفت که دریا بخوری؟ گفتم کهآری صنما
هر کی ز تو نیست جدا، هیچ نمیرد به خدا
آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
نیست مرا کار و دکان هستم بیکار جهان
زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما
