

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳
کاهل و ناداشت بُدم کام درآورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان
بر صفت گل به شکر پخت و بپرورد مرا
گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیام
گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را
ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
تشنه و مستسقی تو گشتهام ای بحر چنانک
بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حالات درونی و احساسات خود پرداخته و از تجربههای عاشقانه و روحانیاش گفته است. او به تأثیر عشق و جفاهای زمانه بر روح و جانش اشاره میکند و حسرت و تنهایی خود را در مواجهه با زیباییهای عمیق اشاره میکند. در عین حال، از جستجوی حقیقت و معنا در زندگی سخن میگوید و به تضاد میان زندگی مادی و معنوی اشاره دارد. در این راستا، شاعر تأکید میکند که حتی در درد و رنج، فضاهای عشق و محبت وجود دارد که او را تسکین میدهد. در نهایت، او به جانبازیش در برابر مصائب و سرنوشت اهتمام میورزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
