

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است
مگر از چهره او باد صبا پرده ربود؟
که هزاران قمر غیب درخشان شده است
هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست؟
گرچه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است
ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است
لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است
آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف زیباییها و جذبههای معنوی عشق میپردازد. او به زلف و چهره محبوب اشاره میکند که سبب شادابی دلها و فرح جانها شده است. عشق و زیبایی در کلام او به قدری عمیق و باورنکردنی است که دلها را به لرزه درمیآورد و عاشقان را به حالت حیرت و شگفتی میکشاند. در نهایت، محبوب او شمس تبریز است که وجودش به شدت بر جان عاشق اثر میگذارد و روح او را در آتش عشق میسوزاند. شاعر احساس میکند که تنها با دلدادن به این زیبایی میتوان به حقیقت زندگی پی برد و از آن لذت برد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
