

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹
عاشقی و بیوفایی کار ماست
کار کار ماست چون او یار ماست
قصد جان جمله خویشان کنیم
هر چه خویش ما کنون اغیار ماست
عقل اگر سلطان این اقلیم شد
همچو دزد آویخته بر دار ماست
خویش و بیخویشی به یک جا کی بود
هر گلی کز ما بروید خار ماست
خودپرستی نامبارک حالتیست
کاندر او ایمان ما انکار ماست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به عشق و بیوفایی میپردازد و بیان میکند که عاشقی و وفاداری برای او کار اصلی است، در حالی که اغیار در زندگی حضور دارند. او به تضاد عقل و عشق اشاره میکند و میگوید که خودپرستی باعث انکار ایمان است. مولانا بر این باور است که ابعاد مختلف انسان و عشق را نمیتوان به سادگی درک کرد و این احساسات، همچون گنجینهای پنهان، در درون انسان وجود دارد. در نهایت، او شمس تبریزی را به عنوان منبع عشق و دلباختگی معرفی میکند و به اهمیت و جایگاه او در زندگی عاشقان تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
