

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰
گُم شدن در گُم شدن دینِ منست
نیستی در هست آیینِ منست
تا پیاده میروم دَر کویِ دوست
سبزْ خِنگِ چرخ دَر زینِ منست
چون به یک دَم صَد جهان واپَس کنم
بنگرم، گامِ نَخُستینِ منست
من چرا گِردِ جهان گَردَم چو دوست
دَر میانِ جانِ شیرینِ منست
شمسِ تبریزی که فَخرِ اولیاست
«سینِ» دَندانهاش «یاسینِ» منست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
در این شعر، مولانا به مفهوم گم شدن و یکی شدن در حقیقت و عشق اشاره میکند و در ادامه میگوید که هرچه دارد از دوست و عشقِ به اوست. او با ذکر سفر در کوی دوست و تأمل در نخستین گامهایش، به جستجوی حقیقت و معنا میپردازد. همچنین اشاره به شمس تبریزی به عنوان یک شخصیت بارز و بزرگ در عرفان و عشق الهی دارد. در نهایت، مولانا میخواهد به این نتیجه برسد که محبت و ارتباط با دوست (خدا) عشق و معنای واقعی زندگیاش است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
