

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲
بر عاشقان فریضه بوَد جستوجوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سایهها
ای گفتوگوی ما همگی گفتوگوی دوست
گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم
گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست
گه چون حویجِ دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر میزند که چنینست خوی دوست
بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست
چون جانِ جان، وی آمد از وی گُزیر نیست
من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست
